تبليغاتX
داستان-عکس خفن-دانلودستان
خبرنامه این وبلاگ دارای 318عضو می باشد/این وبلاگ از 21 کشور جهان بازدید کننده دارد.
 

چخوف

از میان خاطرات يك آرمان گرا

دهم ماه مه بود كه ۲۸ روزه مرخصی گرفتم، از صندوق دار اداره مان، با هزار و يك چرب زبانی، صد روبل مساعده دريافت كردم و تو فکر افتادم به هر قيمتی كه شده يك بار « زنده گی » درست و حسابی بكنم ــ از آن زنده گی‌هايی كه خاطره‌اش تا ده سال بعد هم از ياد نمی‌رود.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:43
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)
نادر ابراهيمي – متولد 1315، نويسنده، كارگردان، محقق، عكاس، و ايران پژوه ...

سلام آقا!يعني تمام شد؟ واژه يافتن و جمله ساختن و داستان پرداختن تان تمام شد؟ مگر بانو را به صبر نخوانديد تا باز كلمه اي نو، جمله اي نو و كتابي نو برايش بسازيد و بنويسيد؟ عسل مي گويد: <شدن> كه هيچ، ديگر براي <بودن> هم دليلي نداريم. مي دانم شما اگر مي دانستيد كه قرار است از پس سفرتان اينچنين نااميد شود، تا به اميد بازش گردانيد لمحه اي درنگ مي كرديد.    
    

    صداي واژه ها مي لرزد. يك ليوان آب برايشان مي ريزم تا بنوشند و لختي از نگراني شان كاسته شود. اما چه سود؟ اين لرزه نه فقط بر اندام واژه ها كه بر جمله ها نيز مستولي شده است. كاش در آغازيدن عاشقانه آرام تان، آن جمله ناقص و اضطراب آلود را بر كاغذ نمي آورديد... كاش مي دانستم وقتي كه مي گوييد: <عاشق زمزمه مي كند، فرياد نمي كشد> به چه مي انديشيد... شما مي دانستيد آنقدر آرام و زمزمه كنان مي رويد يا نه؟!    
    
    آقا! گياه بالنده و سرسخت اندوه باز در دلمان ريشه دوانيده. كاش بوديد تا بدانيم اين روينده بي پروا از چه چيزها تغذيه مي كند و بشناسيم شرايط رشد و دوامش را تا نه آنكه نابودش كنيم بلكه به سنت هميشه شما زير سلطه و دراختيارش بگيريم...    
    
    آقا! مي دانيد؟ از همان روزي كه <يك عاشقانه آرام> را هديه گرفتم و خواندم، همچون كور عصا گم كرده اي در كوچه خيابان هاي شهر حيران و سرگردان روان شدم و كتابفروشي ها را يكي از پس ديگري پشت سر نهادم تا آن كتابفروشي كوچك روبه روي دانشگاه را يافتم؟ همان مغازه كوچك كه كعبه آمالم شد و وعده گاه هميشه، تا هرگاه از دانشگاه مي آيم سركي در ويترين پركتابش بكشم تا مبادا كتابي، داستاني و يا هر دست خط تازه اي از شما بيايد و نبينم و نخوانمش...    
    
    كتاب هايتان سرشار از زندگي بود؛ درس زندگي... شما بوديد كه آموختيدمان خوشبختي نامه اي نيست كه يك روز نامه رساني، زنگ در خانه را بزند و آن را به دست هاي منتظرمان بسپارد. آري در آيين شما خوشبختي، ساختن عروسك كوچكي بود از يك تكه خمير نرم شكل پذير... به همين سادگي، اگر جنس آن خمير از عشق باشد و ايمان، نه هيچ چيز ديگر...    
    
    آقا! هيچ مي دانيد بعد از خواندن كتاب هاي شما بود كه كتابخوان شدم؟ چند روز پيش كتابي تازه مي خواندم با نامي عجيب: <بالاخره اين زندگي مال كيه؟> نمايشنامه اي بود درباره مجسمه سازي توانا كه ضمنا استاد دانشگاه هم بود. او بعد از تصادفي سهمگين متوجه مي شود كه بايد تا آخر عمر فلج بماند و اينچنين به صرافت مي افتد تا به دنبال <حق مرگ> خويش بگردد؛ حقي كه البته بسياري مصلحت نمي بينند استيفايش كنند و بنابراين به حرف هاي استاد بخت برگشته وقعي نمي نهند. وقتي مي خواندمش بي اختيار به ياد پدربزرگ افتادم. به ياد او كه قرباني يك اشتباه شد؛ اشتباه دوستاني مصلحت انديش كه فقط خير او را مي خواستند. اما اين خيرخواهي، در عصر رايانه ها و ليزرها و انرژي خورشيدي و اعضاي مصنوعي و مهندسي ژنتيك به بهايي گران تمام شد؛ به از دست دادن پدربزرگ با آن سبيل هاي سفيدش، حكايت هاي نگاهش، با لبخندها، خشم ها و مهرباني هايش و با فرديتش.    
    
    يادم آمد آنجا هم فاجعه از <اعتنا نكردن> به حرف هاي پدربزرگ آغاز شد كه مرتب مي گفت: <شما به چه حقي فكر مي كنيد كه مصلحت مرا بهتر از خودم مي دانيد؟ چرا خود را مجاز مي دانيد به جاي ديگران درباره منافعشان تصميم بگيريد؟> يادم آمد شما اينچنين به ما آموختيد كه هيچ چيز از <حق انتخاب> براي انسان والاتر نيست؛ آنچه امروز يان كلارك نويسنده فرنگي نيز در نمايشنامه تفكربرانگيزش جست وجو مي كرد و سال ها پيش از آن شما بوديد كه به انديشه تان پيوندش زديد... حالاشما مسافريد و من نمي دانم با اين واژه هاي مضطرب و مبتلابه پاركينسونم چه كنم كه حتي آنقدر حق انتخاب نداشته اند كه چون دوستان مصلحت انديش پدربزرگ مرتكب اشتباه شوند و با اين وجود آن سبيل هاي سفيد، نگاه هاي گيرا و لبخند هميشه زندگي بخش و مهرباني كلماتتان را از دست داده اند و نمي دانند چرا..    
    
    آقا! ما كه به حرف هاي بانويتان اعتنا كرديم وقتي نمي گذاشت ديدارتان ميسر شود؛ كه مي دانستيم اين ممانعت نه از روي خودخواهي كه شايد براي آن است كه مبادا ديدارتان تصوير <ابرمرد> كوهستان واژه ها و گيله مرد عاشقانه هاي آرام را بشكند در تصوير تكيده مردي كه در كنج سكوت خانه اي بيصدا نشسته و <ديگر> نه از عشق اساطيري كه از بي اندازه حقيقي اش هم به بانوي آذري هيچ نمي گويد... براي آنكه ما هنوز <ن.ا> را در قامت همان <ابوالمشاغل> ببينيم و هيچ ترس به دل راه ندهيم كه مبادا مرد روياهاي عاشقانه و داستان هاي مومنانه سال هاي مبارزه پدرانمان زمينگير شده و مهر سكوت بر لبان برآماسيده اش زده است.    
    
    آقا! با اين وجود همواره مي انديشم كه مديونم به شما و ممنونم به خاطر درس هايي كه دادي مان. اگر شما نبوديد بي شك در اين ويرانه جهان سخت دشوار، هيچگاه نمي آموختيم كه <كمي خلوص كافي است تا جهان به يك واژه مخملي تبديل شود.> اگر نبوديد نمي دانستيم <چشم آن كس كه مي بيند مهم نيست، بلكه روح آن كس كه ديده مي شود مهم است.> و اگر نبوديد ياد نمي گرفتيم <عاشق جدي هم كه باشد، عبوس نيست>! خسته مي شوم آقا بي شما. خسته ام و اگر نبوديد شايد خستگي به انكار حقم مي كشاند ولي چه خوب كه بوديد و آموختيدم <خستگي، حق نيست كه ما را به انكار حق بكشاند...> و به يمن بودنتان است كه <خسته ام> اما منكر <حق> نه!    
    
    بزرگوار! اين روزها بيش از ساليان پيش از آشنايي مان كتاب مي خوانم؛ اگرچه از شما آموخته ام كه <در كوچه ها انسان خواهم شد> نه در لابه لاي كتاب ها؛ از همانگونه كه شما انسان شديد در كوه ها و جاده ها. آري! شما در كنار ستمديدگان واقعي رسم زندگي ياد گرفتيد و ما در كنار شما، نه با غوطه خوردن در آثاري كه فرزند اتاق هاي دربسته بودند و نويسندگانشان هرگز نسيم و حال قايقي در تن طوفان را ندانسته بودند...
        
    اي عزيز! آن عاشقانه آرام كه خدا خواست و <بسيار آرام> شد، به راستي كه بهترين يادگار بود از شما و بانو براي ما كه در آغاز راه بوديم؛ ممنونم به خاطر اين يادگار شريف... به خاطر تمام لحظات حضورتان، جايي هميشگي داريد از ديروز تا آخرين روز در قلبمان؛ در قلب پر از خاطره مان جايي از كلامتان برايتان ساخته ايم ژرف. اگرچه ژرفناي اين جايگاه بسي كوچك است براي مردماني چون شما بزرگ و بزرگوار و افسوس كه همه توان ما براي پيشكش به روح بزرگتان همين قدر است... ثانيه ها راست مي گويند، حالاديگر هنگامه پرواز است... فرشته هاي همراهتان راست مي گويند، ديگر بيش از اين نبايد وقتتان را بگيرم آقا! شما آسماني تر از آن شده ايد كه نامه مرا بخوانيد و اين جاي دلگير شدن ندارد، اگر عاشق باشم كه عاشق هيچگاه دلگير نمي شود.
        
    حالا<هليا> در سرزمين خورشيد به انتظارتان نشسته است؛ انتظاري به وسعت معناي انتظار... منتظرش نگذاريد...    
    
    راستي! برايتان اسپند دود كرده ام، كاسه آبي هم پشت سرتان خالي مي كنم، شايد روزي باز هواي شهري كه دوستش مي داشتيد به سرتان زد و بازگشتيد... تا آن روز كه با طلوع و تابش آفتاب بر اين فلات خسته حق به خانه خوبان بازگرديد، خدا<حافظ> و همراهتان ابرمرد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:55
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)

 صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰) در پاریس نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.

هدایت یکی از پیشگامان داستان نویسی ایران و یک روشنفکر برجسته بود.برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشان ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته اند.

حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشته ها،نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تاثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایرانی است.

هر چند شهره عام هدایت نویسندگی است،اما آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کرده است.آشنایی عمیق وی با ادبیات اروپا،خصوصا آشنایی با آثار فرانتس کافکا زمینه ساز تحول مهمی در ادبیات داستانی معاصر ایران شد.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی درگورستان پرلاشز پاریس

واقع است.

در ادامه مطلب می تونید تمامی نوشته های صادق هدایت را دانلود کنید! 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:25
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)

ای وای مادرم !  ـ  شعری ماندگار از استاد شهریار

 

آهسته باز از بغل پلّه ها ؛ گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار ِ خویش بود

امّا گرفته دور و برش ، هاله یی سیاه

او مرده است و باز ، پرستار ِ حال ماست

در زندگیِّ ما همه جا ، وول می خورَد

هر کنج خانه ، صحنه یی از داستان ِ اوست

در ختم ِ خویش هم به سر ِ کار ِ خویش بود


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:1
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)
                     حبیب ساهیر ده ن بیر شعر 

آرزی 
 Arzı
 

حبیب ساهیر
ايسترم غملی و طوفانلی گئجه يولچولارا
 İstərəm qəmli və tufanlı gecə yolçulara
 
بير فانوس تک يا دا قوطب اولدوزو تک
رهبر اولام.
 Bir fanus tək ya da qutb ulduzu tək

Rəhbər olam
 
ايسترم يای گونو چؤللرده آخار
 İstərəm yay günü çöllərdə axar
 
بير سو اولوب
 Bir su olub
 
دوم-دورو گؤز ياشی تک

 يولدا چوخور ايچره دولام.
 Dum-duru gözyaşı tək yolda

Çuxur içrə dolam
 
ايسته‌مم نقش-و نيگاريم قالا،
شئعريم اوخونا
 İstəməm nəqş-u nigarım qala

Şe'rim oxuna
 
ايسترم بير سيزی، حسرت تک
اورکلرده قالام.
 İstərəm bir sızı tək, həsrət tək

Ürəklərdə qalam
 
اونودورسا منی ائل، چکمه سه تاريخ آديمی
 Unudursa məni el, çəkməsə tarix adımı
 
ايسترم آی تکی يورد اوسته
گئجه شؤوق سا
 İstərəm ay təki yurd üstə

Gecə şövq salam
 
حبيب ساحير
 Həbib sahir
 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:38
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)
 
 

Canim türkiyyəm nəyapdın sən!!!!!!!!!!!

Iki sahat urəklər sana çırpındı

با غرور جنگیدیم و افتخار هم می کنیم که به آنجا رسیده بودیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:38
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)

سلام سلام سلام .

به یاری خداوندو شما تونستم از امتحانات سر بلند بیرون بیام.

در ادامه مطلب می تونید داستان کوتاهی با مقدمه زیر مطالعه کنید!

وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود , شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنيد كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:5
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)

کیان خیاو

داغلار دوشونمزمي؟

 

ده‌لي داغلار غوربتيمي دوشونمزمي؟

يوللارين يورقون اوره‌يي

آياغلاريمين آلتيندا دؤيونور

و سيلديريم‌ قايالارين داش سوموكلري

نفسيمدن آرالانير.

آياق يالين گئديرم هئـ…ي!

ماميرلار مني چاغيرير

قابا داشلار ياراسيندان.

لاپدان گؤره‌جكسن كي،

  منبع:http://www.dusharge.blogfa.com


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:5
  به قلم: عادل  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد (شاملو)

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T