تبليغاتX
داستان-عکس خفن-دانلودستان

داستان-عکس خفن-دانلودستان
خبرنامه این وبلاگ دارای 347عضو می باشد/این وبلاگ از 41کشورجهان بازدید کننده دارد.

عادل حبیبی

مشکین شهر
این وبلاگ را بخاطر آن طراحی و اجرا نمودم تا در خدمت هموطنان خود باشم.
من تورکم بونا فخر ائدیرم. سیاست دونیاسینی سئومیرم. سئودیم حایات دا بیر ماوی رنگی بیرده ساوالان داغی دیر.یاشاماقا بهانه تاپمادان بورادا یازماغا باشلادیم منیم سوکاکلاریمدا گزینتی یه چیخارسینیز لوطفا ماسکا سیز اولون.
--------عزیزانی که می خواهند با ما تبادل لوگو کنند می تونند در پیوندهای وبلاگ گزینه کد لوگو را کلیک کنند تا از آن وبلاگ کد را بردارنند.-----
این وبلاگ روزانه حداقل 2 بار آپدیت می شود. در صورت تمایل پس از اضافه کردن لینک ما به وبسایت یا وبلاگ خود اطلاع دهید تا شما را در بالای پیوند ها لینک کنیم.اينم آيدي منه هر كي مي خواد با من بچته بياد در خدمتم.19ساله.shokalate_baba
-------------------------
وبلاگ داستان-عکس خفن-دانلودستان با وبلاگ ها و وبسایت های با محتوای مخالف با قوانین جمهوری اسلامی ایران تبادل لینک نمی کند.
-------------------------
وبلاگ در قبال محتوای بعدی پیوندها مسئولیتی ندارد.

اینم آدرس های ورودی وبلاگ:
www.axvadastan.blogfa.com
www.axvadastan.dom.ir
www.axvadastan.coo.ir
www.axvadastan.org.ir
www.axvadastan.eva.ir
www.axvadastan.33ir.com
www.adel.33ir.com
www.axvadastan.hoo.ir
http://axvadastan.snm.ir/
www.axvadastan.sub.ir
www.meshkin.veb.ir
------------------------------
اینم ایمیل جدیدم:adelkhiyavi@gmail.com
mahamdeldarim2@yahoo.com
-------------------------
اینم شماره موبایل مختص وبلاگ:
09370469650
----------------------
خبر خوش برای طرفداران دعوتنامه پرشین گیگ
در حال حاضر5دعوتنامه پرشین گیگ در دستم هست دوستانی که مایلند می تونند در قسمت نظرات اعلام کنند.در ضمن بایستی عضو وبلاگ هم باشند.
--------------------
کاربران وب سایت می تونند با ارسال نظرات و اس ام اس های خود با نام خود در وب سایت جاری و جاویدان شوند.منتظرتونیم 09370469650***
××××××××××خبر خبر××××× برنده قرعه کشی دعوتنامه پرشین گیگ کاربرdaroogke تاریخ عضویت 25/4/88 مبارکشون باد.
adelkhiyavi@gmail.com

» هفته اوّل آذر 1388
» هفته چهارم آبان 1388
» هفته سوم آبان 1388
» هفته اوّل آبان 1388
» هفته سوم مهر 1388
» هفته دوم شهریور 1388
» هفته اوّل شهریور 1388
» هفته چهارم مرداد 1388
» هفته سوم مرداد 1388
» هفته دوم مرداد 1388
» هفته اوّل مرداد 1388
» هفته چهارم تیر 1388
» هفته دوم تیر 1388
» هفته اوّل تیر 1388
» هفته چهارم خرداد 1388
» هفته سوم خرداد 1388
» هفته دوم خرداد 1388
» هفته اوّل خرداد 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» هفته سوم اردیبهشت 1388
» هفته اوّل دی 1387
» هفته چهارم آذر 1387
» هفته سوم آذر 1387
» هفته اوّل آذر 1387
» هفته چهارم آبان 1387
» هفته سوم آبان 1387
» هفته دوم آبان 1387
» هفته اوّل آبان 1387
» هفته چهارم مهر 1387
» هفته سوم مهر 1387
» هفته اوّل مهر 1387
» هفته اوّل شهریور 1387
» هفته دوم مرداد 1387
» هفته اوّل مرداد 1387
» هفته سوم تیر 1387
» هفته دوم تیر 1387
» هفته اوّل تیر 1387
» هفته چهارم خرداد 1387
» هفته دوم خرداد 1387
» هفته چهارم فروردین 1387
» هفته سوم فروردین 1387
» هفته دوم فروردین 1387
» هفته اوّل فروردین 1387
» هفته چهارم اسفند 1386
» هفته سوم اسفند 1386
» هفته دوم اسفند 1386
» هفته چهارم بهمن 1386
» هفته سوم بهمن 1386
» هفته دوم بهمن 1386
» هفته اوّل بهمن 1386
» هفته چهارم دی 1386
» هفته سوم دی 1386
» هفته دوم دی 1386
» هفته اوّل دی 1386
» هفته چهارم آذر 1386
» هفته سوم آذر 1386
» داستان ها و نوشته های خودم
» كيان خياو - ي بورادان اوخويون
» فروش فوق العاده سريال افسانه جومونگ
» داستان های کوتاه
» تصویر تیم فوتسال جوانان توحید شهرستان مشکین شهر
» دعوتنامه ها
» تصویر مسخره تیم محبوبم پرسپولیس!!!
» آیدی و ایمیل های مشکین شهری ها

» سفری باعشق
» انسان شناسی
» قاصدک بهاری
» آذري موزيك
» پسر مامان و بابا
» کوسخول های خیابانی
» قابه زندگی
» تازه ترین نه اما جالبترین عکس ها
» شرکت سیمان مجد خواف
» كتاب نامه ي الكترونيك
» سحرو پانی دو اسطوره
» دلنوشته های یه دختر 16 ساله!
» مطرب خلافکار
» آی ساوالان
» به یاد روزهای گذشته...
» هرچه بخواهید اینجاهست
» گل یخ
» عاشقانه
» بچه هایی از دیار چهارمحال بختیاری
» وب سایت مرکز فناوری اطلاعات اردبیل
» قهرات يك نفر ديوانه...
» عظمت خدا
» معلم خوب من!
» من مجازی نیستم دوستت دارم باور می کنی؟
» حاجي مختار
» به جاي باز باران-دکتر شریعتی
» دلنوشته
» حافظ خياوي
» منیم بیر ننه م واردی
» من عاشق او بودم

قهرات يك نفر ديوانه... جمعه ششم آذر 1388

قهرات يك نفر ديوانه...

دستم را كه به روي كونش مي زنم. حالت غريبي بهم دست مي دهد. با نيشخند كوچكش جوابم را مي دهد و من با يك لبخند واقعي از خجالتش در مي آيم. او نيز تا مي تواند مي خندد. زندگي با لبخندهاي عاشقانه ما به همديگر پيش مي رود. حال آن دست زدن ها نيز حالت غريب خود را از دست داده اند. اين قلبم است كه فهميده است، آري؛ قلبم  است كه دارد صدا مي كند مثل تيك تاك ساعتي كه عاشقانه به دنبال هم مي افتند و خسته نمي شوند. ابروهاي متكبرانه اش، گونه هاي بوسيدني اش، چشم هاي معصومانه پر از شهوتش، لب هاي هميشه قرمزش كه معناي بوسيدن الان نيز در ذهنم به تكاپو افتاده است. سرم را در ميان دو دستانم گرفته ام، باز حالم خوش نيست، چند روزي است كه باهاش قهر كرده ام يا او با من قهر كرده است، نمي دانم! خاطراتي كه ازش دارم را در پستوي قلبم دركش مي كنم. كافي شاپ، سينما، كتابخانه، ساندويي رفتنا؛ خوردنا همه ش حال در جلوي چشمانم است. لحظه اي كه در را زد و من اصلا بي ميل روي فرش دراز كشيده بودم. همين كه در را باز كردم، سفت چسبيد بهم، بوسم كرد، دستانش را دور گردنم انداخت. تا مي توانست خودش را بهم فشار داد تا اينكه از گرماي غريبانه چشمانش روي فرش ولو شديم. شروع كردم به ليسدنش، آري تا مي توانستيم همديگر را ارضا مي كرديم. آري اين خاطره و واقعيت ها چند روزي است كه از ياد هر دوي ما با آن كه قلبم هايمان براي هم مي تپد، فراموش شده است.

يك بيماري خاصي وجودم را فرا گرفته است. مي خواهم بهش زنگ بزنم. باز نازش را بكشم ولي از يك طرف تجربه ثابت كرده كه اگر نازش را بكشم شكست خواهم خورد، بنا بهش تلفن نمي كنم! هنوز آتش عشقي كه بهش داشتم، دارم را در تنم حس مي كنم! اين دوست داشتن نيست بلكه يكي شدن، خواستن انسانيت است. سرم را روي بالش تكيه مي دهم. تلويزيون را باز مي كنم. روي كانال هاي تركيه با موزيك هاي سوزناكش نگه مي دارم. شروع به خواندن مي كنند. آري چشمانم پر از اشك جدايي حضورت مي شود. ديوانه وار اين ور و آن ور غلت مي خورم، صداي موزيك را زياد مي كنم. مثل غريبه ها به در و ديوار اتاقم در تاريكي به تماشا مي نشينم. به عكس هايي كه در قطعه هاي كوچك ازش دارم نظاره مي شوم. لبخندش در عكس هم دست از سر لب هاي آبدارم برنمي دارد...              این تاوان ناراحت کردن تو است؟ تاوان روشنفکر بازیهایم؟ عقاید مسخره‌ام؟ مسخره؟؟ همین الآن هم منطقم می‌گوید که همانها درست‌اند. مرده شور منطقم را ببرند. ببرند؟                                              تو هم مقصری؟ نه نیستی؛ فقط اگر نمی‌رفتی اینطور نمی‌شد. نمی‌شد؟ مطمئن نیستم! اینکه ماه به ماه همدیگر را نبینیم؛ سخت بود برایت و تحملش می‌کردی، سخت بود برایم و تحملش نمی‌کردم. معتقد بودم به روابط آزاد، اینکه هر کسی جایگاه خودش را دارد و جای کس دیگری را نمی‌گیرد، اینکه همه چیز در خوابیدنِ باهم خلاصه نمی‌شود و آن هم نیازی است مثل نیاز به خوردن. و ترجیح تو... ترجیح تو آن بود که اگر هم کسی جایت کنارم می‌خوابد همیشگی نباشد، تکرار نشود، بیاید و برود. دوستت داشتم و ترجیح دادم که کمتر ناراحتت کنم، یاد گرفتم باخیابانیها چونه بزنم،کمکت کنم بی‌رقیب تصور کنی خودت را. ایدز گرفته‌ ام...

 

 

عادل حبيبي        3/5/88

 


عظمت خدا جمعه ششم آذر 1388

عظمت خدا

روزي به دلم افتاد كه به سوي رود حركت كنم.در آن لحظه عقربي ديدم كه او نيز به سوي رود در حركت بود. عقرب را دنبال كردم كه چرا به طرف رود مي رود، عقرب رفت و بر روي قورباغه اي سوار شد. قورباغه،نمي دانم از ترس بود كه حركت نمي كرد يا ماموريت داشت.من نيز در كنار ساحل سوار قايقي شدم كه منتظر مشتري بود؛ به قايقران گفتم كه عقرب و قورباغه را دنبال بكند.

رفتيم، وقتي به خشكي رسيديم عقرب از روي قورباغه بر روي خشكي پياده شد، من نيز پول قايقران را دادم و عقرب را دنبال كردم. در آن طرف خشكي، شخصي هيكل درشت زير درخت نشسته بود و مار بزرگي در روي سينه او بود. مار مي خواست آن شخص را نيش بزند، كه عقرب از روي درخت به گردن آن شخص سوار شد و سر مار را نيش زد و مار را كشت. عقرب به دنبال كار خود رفت!

به سوي آن مرد رفتم، بعد از چند لحظه فهميدم كه آن مرد مست است و دنيا هيچ خبري ندارد. به آن مرد ماجرا را توضيح دادم.مرد من را به تمسخر گرفت. ولي بعد از اندكي تفكر، از شرمندگي؛ غرق اشك شد و توبه كرد و من نيز از آن ماجرا نتيجه گرفتم كه خداوند چقدر بر بندگانش آگاه و دقيق عمل مي كند.

 

 

                                                                               مورخه:7/9/85



معلم خوب من! جمعه ششم آذر 1388

معلم خوب من!

در روي رختخواب دراز كشيده ام ، سست ، بي حال و پريشان. چشم هايم به ساعتي كه روي كمد جلوييم هست مي افتد،عقربه هايش به دنبال هم مي روند و همديگر رو تعقيب مي كنند وسرنوشت زندگي من را تيك و تاك مي زنند. هر چه فكر مي كنم و به حس مي روم چيزي به ذهنم نمي رسد؛ دو قوي نوك هايشان را به هم چسبانده اند،انگار حرف هايي براي گفتن دارند ولي  چه بايد كرد كه روي ديوار نقش بسته اند و بي جان.

يواش يواش دارم به چيزهايي مي رسم معلم خوب من! نام اشخاص رزق روحم شده اند ، اشخاص من را به سوي خود مي كشند. تجسم مي كنم روز اول كلاس را چه روزي! به به! معلم خوب من! مگر من دانش آموزم؟! راستي يكي از معلمان خوبم ذهنم را دارد مشغول خود مي كند چه معلمي! انتقاد پذير همچون آتش!                             

 سخن ران ، شعر سرا ، تدريس عالي  واژه هايي هستند كه دارند مثل چرخ فلك در ذهنم مي چرخند.

بلند شد، قدم مي زند، چهارشانه، خوش اندام ، قد كوتاه ، سياه چشم، شلوارش كتان ، قيافه ي درهم و برهم ، با سبيل هاي بلند، سبيلش محشر است! چهره اش دگرگون و چشم هايش خشك شد، گويي مترسك ... را در برابر چشم خود ديده است. دستانش را به جيبش مي برد ، همه احساس مي كنند چه چيزي از جيبش درخواهد آورد ولي من كنجكاو، كه چرا دستانش را در جيبش برده؟!

با زبانش زندگي را برما حرام كرده ! خدا او را پياده، نان را سواره كند- مادرم در قبال  پدرم هميشه اين ضرب المثل را به كار مي بره، هر وقت پرسيدم چرا؟ گفت: جوابي ندارم.-

صداي زنگ آمد، نگذاشت بر چرنديات خود بيافزايم ؛ ميل رفتن  به سوي تلفن را ندارم ، هي  زنگ مي زند و من به سويش نمي روم ، دارد عصباني مي شود ؛ صدا و تعداد زنگ هايش را بيشتر مي كند .

راستي حواسم به اين نبود كه اين متوني كه در بالاست همه چرند و پرندي بيش نيست كه در اوراق بي شمار جاري ساخته ام. كاغذي ديگر مچاله كردم ، به سطل انداختم. مانند دريايي كاغذ را در خود بلعيدو شكم خالي خود را پر كرد،در اين فكر بودم كه به ذهنم رسيد كه معلم خوب را بايستي بلعيد و خورد!

با بينشي كه از او دارم مي توانم او را در يك لحظه متوجه خود سازم و ابروهايش را درهم كنم. تازه دارم به چيزهايي مي رسم معلم خوب من!

كيستي كه شعرم را جانب تو گويم                                                كيستي كه جانم را جانب تو خونم

                                                               بگذاريد برم...

بلند شدم ، حالم خوش نيست ، دلم براي مردن پر پر مي زند. به تاريخ روي برگه نگاه كردم ، نه نه ؛ من ؛ نه اصلا ، سه روزه كه از خواب بلند نشده ام.

باز معلم را خوب گفتم و لعنتي نگفتم ؛ سه روز آزگار حواسم را به خود جلب كرده بود. راستش هيچي به ذهنم نرسيد معلم خوب من! انگار دارد با چشم هايش حرف مي زند ، وقتي لب به سخن مي گشايد انگار جرعه اي از آب خضر(ع) را بر من جاري مي سازد تا بنوشم، ولي نمي توانم ، اين قدر زندگي كردم چي شد؟

ديوانه شده ام شير گاز را باز كردم و خلاص...

 

نوشته ي يك شخصي كه روي تختخوابش دراز كشيده و انگار نفس كشيدن يادش رفته...

           

                                                                            مورخه :                  4/9/1386                  



من مجازی نیستم دوستت دارم باور می کنی؟ جمعه ششم آذر 1388

من مجازی نیستم دوستت دارم باور می کنی؟

پسرک تنهای کوچه ها

سلام. آقا اجازه؟ آقا ما یک سوالی داریم، ما الان ۵ سال است که در اینترنت هستیم، این چند ماه هم از عشقمان و تنهایی مان در اینترنت گفتیم. بهد از اینکه اینها را گفتیم یک عده ای گفتند “غصه نخور، ما هستیم، دوستت داریم آخه” و آقا ما هم خوشحال شدیم به جون خودمان. یک عده ای هم تلفن گرفتند و زنگ زدند و عده ای هم پیامک زدند گفتند “ما هم مثل تو تنها هستیم” و آقا همینطور الی آخر… بعد آقا راستش ما دیدیم در واقعیت که هیچکسی را نداریم عاشقش بشویم، خدا را داریم فقط که حساب عاشق خدا شدن از این چیزها جدا است، عاشق چند نفر شدیم که در اینترنت بودند و ایمیل داشتند و عکس دادند و اینا… بعد کلی هر شب باهاشون حرف زدیم آقا.

آقا به کسی نگویید ها، اما برای دو تاشون گریه هم کردیم… اما آقا وقتی میخواهیم بغلشون کنیم و بگیم دوستشون داریم نمیشه که… مانیتور همه اش جلومون هست… بعد آقا آدم بغضش میگیرد میخواهد آنهایی که آنطرف “یاهو مسنجر” هستند ببینند که چشمهایت پر از اشک شده، ببینند که راست میگویی، ببینند که نمیخواهیم گولشان بزنیم، ببینند که ما چقدر ساده هستیم… اما آقا باز هم نمیشه. آقا بعضی وقتها هم کارت اینترنتمان تمام میشود نصفه شب بعد یه جور بدی میشود…

آقا میخواستیم بپرسیم یعنی اینها که ما در مانیتور میبینیم واقعیت دارد؟ یعنی آنها حرفهای ما را باور میکنند؟ اصلا آقا یعنی ما برایشان مثل دوست هستیم یا نه، اصلا ما برایشان مهم هستیم؟ اصلا میدانند که ما بعضی وقتها هق هق میکنیم برایشان و دلمان خیلی تنگ میشود؟ آقا آخر آنها صدای شکستن قلبت را نمیشنوند که، کلی دور هستند از ما. آقا اگر ازت ناراحت بشوند و بخواهیم بگوییم چقدر دوستشان داریم آنها که نمیتوانند به چشمهایت نگاه کنند یا دستهای سردت را حس کنند… ما که نمیتوانیم توی موهایشان دست بکشیم و بگوییم “دیگه تکرار نمیشه”، ما که نمیتوانیم پیراهنشان را بو کنیم و سرشان را در آغوش بگیریم…

آقا آنها که نمیتوانند ببینند وقتی میگویند “دوستت دارم” ما چه خنده ی شیرینی روی لبمان می آید، آنها که نمیتوانند ببینند گلهای یاس باغچه ی ما چه بوی عجیبی میدهند، اصلا آنها که نمیتوانند نیمکت تنهایی و امید ما را توی پارک محلمه مان ببینند که هر روز رویش مینشینیم… آقا، یعنی این قلب ما وجود نداره؟ یعنی اینکه دلمون تنگ میشه همش خیالاته؟ یعنی اینکه دلمون میخواد از تک بودن راحت بشیم هیچوقت “واقعیت” نمیشه؟ ها؟ آقا تو رو خدا راستشو بگو بهم… آقا دلمون میخواد یه روز بریم شهرشون، یه روز که هر چقدرم دیر باشه اشکال نداره، اما بریم بهشون بگیم که ما واقعیت داریم، بریم توی چشاشون زل بزنیم و توی موهاشون دست بکشیم و بغض هم بکنیم، بعد بگیم “دوستت دارم”.


حاجي مختار سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

حاجي مختار

 

  خودش را راضي مي كند كه با دستمال گردنش را مشت و مال دهد، چون حس مي كند كه عرق از موي سرش مي ريزد و اذيتش مي كند. اما به زودي از مشت و مال دادن گردنش منصرف مي شود؛ چون بي نتيجه است. دستمال خيس عرق شده است و همين طور عرق مي ريزد، ران هايش عرق كرده است و شلوار ترش به بدنش چسبيده است. لنگ خيس عرقش بر گردنش سنگيني مي كند،اهل و عيال محله بهش احترام خاصي قائلند،آنقدر كه نرفته بهش لقب حاجي داده اند.هنگامي كه از در خانه اش بيرون مي آيد با همه از كوچيك و بزرگ به احترام رفتار مي كند.

   ادامه رو كليك كن!


ادامه مطلب

به جاي باز باران-دکتر شریعتی سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

 به جاي باز باران : باز آخوند با عمامه با دروغ هاي فراوان مي خورد از مال مردم مي پرد بر کول مردم کودکي تنبل به حوضه همچو بلبل مدح و رو ضه يادم امد از فلسطين از بلندي هاي جولان از دلار نفت ايران حرف هاي احمقانه از رجايي زمانه دور ميگشتيم ز خانه شرع چون شمشير بران پاره مي کرد مغز ها را،بشنو اينک کودک من از زبان مام ميهن مرزو بوم پاک ايران اين رئيس جمهور نادان کرد ويران کرد ويران.


هی با خود فکر مي کنم ، چگونه است که ما ، در اين سر دنيا ، عرق مي ريزيم و وضع مان اين است. و آنها ، در آن سر دنيا ، عرق مي خورند و وضع شان آن است! ... نمي دانم، مشکل در نوع عرق است، يا در نوع ريختن و خوردن. دکتر شريعتی


این  دو متن جالب را کاربر محترم با نام مستعار روح هیتلر برامون فرستاده اند.


دلنوشته یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

در اين زمان كه كسي نيست به حرف هايم گوش كند بايد با سايه خود حرف بزنم ، او سال هاست كه با من است ، هيچ گاه تنهايم نمي گذارد و به خوبي به حرف هايم گوش مي سپارد ولي نمي دانم حرف هايم را درك مي كند يا نه !؟ او به من آموخت« كه بايد در گلدان كوچك ديدگان من باغ بي پايان هرگز از ياد نخواهم برد برويد »

او گفت كه قلم كشنده تر از زهر و حيات بخش تر از آب حيات است ، او بود كه مرا وادار به نوشتن كرد اما افسوس كه او نمي دانست من اكنون سرشار از گفتنم نه نوشتن . كاش سايه ام مي دانست كه هيچ جمله اي به هنگام مرگ تلخ تر از دوستت داشتم ولي هرگز ابراز نكردم ، نيست ، نمي دانم چرا اين جمله سوز عجيبي دارد؟

سايه ام بود كه مي خواست مهر مرا بيازمايد ، اما او نمي دانست كه مهر آن متاعي نيست كه به ضربه يك آزمايش حقير بتوان آن را آزمود.

انسان ها ! حرفم با شماست ديگر از سايه ام خسته شده ام ، بايد به شما بگويم ، زيرا كه دلم دير زماني است كه تشنه يك صحبت طولاني است. نمي دانم آيا احساسي وجود دارد يا قلب ها جنس شان جز سنگ چيزي نيست؟ آيا كسي خواهد بود كه حرفش را بفهمم و نيز او حرف مرا ؟ براي آنكه حرف هاي هم را بفهميم ، تبسمي كافي است زيرا در آن صورت است كه ديوارهاي ميان ما فرو خواهد ريخت و من وشما قسمتي از هم خواهيم شد.

امين كلخوراني خياوي

88/4/14


حافظ خياوي شنبه بیست و سوم آبان 1388

حافظ خياوي

روزهاي اول كه كتابش چاپ شده بود، او را ديدم؛ او در كتاب فروشي بزرگ شهرمان بود و با پير صاحب كتاب خانه، گرم صحبت بود. آري او نويسنده مردي بود كه گورش گم شد؛ حافظ خياوي. در آن لحظه كم مانده بود كه منفجر شوم، خيلي ذوق زده شده بودم. برم از نزديك باهاش صحبت كنم. بپرسم چرا داستان هايش خيلي ساده است، خيلي ساده. تا جايي كه احساس مي كني اصلا ويرايش نشده است! نتوانستم؛ نه مي خواستم بروم ولي دوستم اكبر نگذاشت. گفت كه از دور يك عكس ازش مي گيريم . بگذريم آن اوايل كتابش را دوبار خواندم و لذت بردم.

همين چند روز پيش بود كه كتاب داستان هايم را جمع و جور مي كردم كه داستان مردي كه گورش گم شد را دوباره ديدم، بدون درنگ برداشتم و تا ديروز مطالعه اش مي كردم. واقعا نوشته هايش خيلي ساده و لذت بخش است. امروز صبح براي گرفتن جواب آزمايش پدربزرگم به تبريز راهي شدم. همينكه كه رسيدم تبريز به سوي دكه روزنامه فروشي به راه افتادم. مجله هاي رنگارنگ كه نمي توانستم از بين شان مجله مورد علاقه خودم را پيدا كنم، چشمانم را پر كرده بود.ماهنامه آفتاب آذربايجان را يافتم . بدون اينكه نگاهش كنم پولش را حساب كردم وبه كيفم انداختم. راهي بيمارستان شدم؛ بيمارستان امام رضا. از پرستاري آدرس آزمايشگاه را جويا مي شدم كه چشمم به چشم يك آشناي غريب دوخته شد، آري او خودش بود.« نگاه مي كرد به من، چشم هايش خيس شده بود خيلي قشنگ بود. داشت گريه اش مي گرفت ولي جلوي خودش را گرفته بود بالاخره هم نتوانست و يك قطره از دستش در رفت و غلطيد روي صورتش، سرم را انداختم پايين گفتم شايد خوشش نيايد گريه اش را ببينم...»[1]

باز نتواستم خود را كنترل كنم فقط توانستم با يك احوال پرسي ازش رد شوم. بعد اينكه جواب آزمايش را گرفتم، با اتوبوس راهي شهرمان شدم. در اتوبوس مجله را از كيفم در آوردم تا مطالعه كنم جالب آنكه در صفحات اصلي ماهنامه عكس حافظ خياوي همراه با مصاحبه چاپ شده بود. « برنده جايزه روزي روزگاري با بيماري دست و پنجه نرم مي كند.»

 

عادل حبيبي  2/10/88                           

 



[1] - متن داخل گيومه از درون داستان كوتاه دختر باتوم خورده خود حافظ خياوي برداشته شده است.


منیم بیر ننه م واردی شنبه شانزدهم آبان 1388

             

بوگوزه ل دنیادا

منیم بیر گوزه ل ننه م واردی

او، گئییمی

ساکت یریشی

آغیر ترپه نیشی

تیتره ک اللرینین مهربان نوازشی ایله

باشقا ننه لره اوخشاردی

ننه م هرگون اوباشدان دورار

اولجه نمازین قیلار

سونرا دوز بیر تاباق خمیر یوغورار

تندیری قالاردی

دان سو کولنده

کاروانقیرانی یولا سالاردی

سونرا دا آستادان دئیه ردی:

خمیر الدن گئتدی

قالخاردی یاتاقدان گلینلر،قیزلار

من بیلمزدیم او زمان

دنیا نه وار

سحر گوزومو آچیب

اطاقین باش اوجوندا

جرگه-جرگه دوزولموش

اوستو ناخیشلی فتیرلری گوره ردیم

بیر ده

تندیرین قیراغیندا قاینایان چایدانی

من بئله گورموشدوم دنیانی

بیر گون

ائویمیزده هامیدان قاباق دوران

فتیر پیشیریب چای قویان

بیزی ایشه ، زحمته

روزی یه، نعمته

سسله ین ننه م

ائویمیزده هامیدان قاباق

گئتدی بو دنیادان

ننه م ئولدو

ئوزو دئمیش

بیز اونو آخرت ائوینه یولا سالدیق

هامیمیز ننه سیز قالدیق

آتام شهردن زنگلی بیر ساعت آلدی

بیزی وقتینده اویاتسین

گلینلر، قیزلار هراسان یاتدیلار

خمیر وقتینده گلسین

تندیر وقتینده چاتسین

نوه لر ده یاتا بیلمه دیلر دویونجا

صبح اولونجا

قالدیر دیلار بیزی

-ای، تنبل لر،قالخین یوخودان

دورون،دورون

سو گتیرین

چایدانی دولدورون

هامی ده ییردی بیر-بیرینه

آنجاق

ننه ین یئری گورونوردو ینه

گونش قالخیر

آتام ئوکوزلری قوشوردو

هله نه چای قایناییر

نه ده فتیر پیشیردی

ائله بیل ننه مله گئتمیشدی

ائویمیزین نظامی،قایداسی

نه گلینلرین هارایی

نه ده ساعتین صداسی

ساکت یریشلی

آغیر تر په نیشلی

ننه مین یرینی وئرمیردی

نییه؟

هئچکس بو سری بیلمیردی

هر سحر اویاناندا

یادیما دوشوردو

اطاقین باش اوجوندا چین-چین ییغلمیش

اوستو ناخیشلی فتیرلر

بیرده

تندیرین قیراغیندا قاینایان چایدان

سونرا

ای... نه دئییم

بیر زمان

بلی،بیر زمان

بو گوزه ل دنیادا

منیم ده بیر گوزه ل ننه م واردی

ائویمیزده او هامیدان قاباق اویاناردی

 

 

 

بالاش آبی زاده (آذراوغلی )  «ساوالان نغمه لری»


من عاشق او بودم پنجشنبه هفتم آبان 1388


من عاشق او بودم

 

    چهار سال بود که با هم رابطه داشتیم. البته این یک آشنایی ساده نبود. من عاشقانه او را دوست داشتم و می خواستم با او ازدواج کنم و حاضر بودم برای او هر کاری بکنم. هر دوی ما چهارده ساله بودیم و به نظر خانواده ام، دختر مورد علاقه من برای اداره زندگی هنوز کوچک بود. ولی خانواده فرزانه توجهی به سن و سال من و دخترشان نداشتند، از یک طرف هم وضع مالی خانواده ما بهتر از آن ها بود. آن ها موافق بودند و از ارتباط ما خبر داشتند. من حتی چندین بار با خانواده فرزانه، به مسافرت رفتم. پدرش قبلا معتاد بوده که سه چهار سالی است که ترک کرده است. آن ها از اینکه ما با هم دوست وارتباط داریم، اصلا ناراحت نبودند. با صحبت های فراوان با خانواده ام نتوانستم نظرشان را برای خواستگاری جلب کنم، روز به روز در درس هایم افت می کردم. افسردگی عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. دختری که عاشقانه دوستش دارم را نمی خواستند برایم خواستگاری کنند. برای همین دست به هر کاری زدم از مسموم کردن خود تا خودکشی!

   ب

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب

» عادل حبیبی
» امین کلخورانی خیاوی
» فرزاد رستمی
» رامین سلمانی
» صفر حبیبی
» اکبر فیضی
» مهدی عیوضی
» دوستت دارم
» صدرا شيمي
» بهترين سايت دانلود روي زمين
» سايت دانشجويان مشكين شهر
» وبلاگ اطلاع رسانی مهندس اسدی نماینده شهرستان مشکین شهر
» بي تو هرگز
» بچه هاي كلاس كامپيوتر
» !خوش گلمیسیز
» پسرانه ها
» تكنو007
» اهل مشکین شهرم
» اردبیل شناسی
» ::. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد .::
» عشق
» آرسنال
» نجوم
» ماهنامه آفتاب آذربايجان
» یاد تو هرجا که هستم با منه
» اسماء-واقعا عاليه-
» در حضور...
» لحظه هام ارزونيه چشماي تو
» لحظه به لحظه
» وبلاگ دختران و پسران طرفدار ازدواج موقت در مشکین شهر
» بزرگترين سايت آموزشي و تفريحي خياو
» مهتاب لينك
» ميلادنانا تك رپر امارات
» دانلود جديدترين آهنگ هاي ايراني
» مهران بلاگ
» بهترين والپيرها و عكس هاي فوتبال
» دختر رويايي
» پسر ارديبهشتي
» از تنهايي خسته ام
» ورود افراد زير 18 سال ممنوع
» خياو-آقاي فرجي
» نرم افزار استثنايي+10ساعت اينترنت رايگان
» عسل
» آرزو دختر روياي من
» ساوالان
» ديوانه عاشق
» آموزش و ترفندهای کامپیوتر
» آذربايجان سئوگيسي
» مناظر طبيعي مشكين شهر
» آنا وطنیم سنا فخر ادیرم
» .::پاتوق برو بچ باحال شیرازی::.
» ۩۞۩ همه چی در مورد چییییز۩۞۩
» ثبت نام رایگان::قرعه کشی ۸۰۰ دلاری و ۳۰۰۰ دلاری
» بپر بپر
» آموزش زبان انگليسي
» بخش داستان وبلاگ
» دانلود رایگان موزیک ،عکس،فیلم،اس ام اس های توپ
» آي پارا
» دل پاییزی
» worldcup 2010
» ×.×.ضد دختران.×.×
» جوكهای تصويری
» رقص شيطان
» ترینر،آهنگ رپ،و..........
» ورزش-اینترنتی
» زبان تركي و قشقايي
» جسم خاک از عشق بر افلاک شد
» شیوا
» توپ ترین وبلاگ
» جاموش اولن روستای زیبای من
» محله ی دخترای پارتوا
» من یه آشغالم
» ساخت لوگو و بنر رایگان
» معرفی شاعران نامی
» طرفداران فوتبال مدرن كامپيوتري(PES2008)
» آذر مغان
» اولدوزلار
» تئهران اوشاقلاری
» دانلود كليپ براي موبايل+18
» همه چيز(all things)
» عکس های پروچیستا
» بدبخت روزگار(اروميه)
» هميشه تنها
» آزاد آذربايجان
» خفن خیلی خفن تا حدی که...
» دلاور آذربایجان
» آويزون جديد
» آيتان تبريزلي(آذر اوغلو)
» سنسيز نجه ياشاييم من... نجه؟
» گالري قالب وبلاگ
» پچ هاي فيفا و ساكر 7
» آیردز اولادی آنادان
» نسرین متولد ماه آذر
» دبیرستان دخترانه ایمان حسین آباد
» آموزش ،ترفند،موبايل،كامپيوتر و ...
» آز ياشا آزاد ياشا اينسان ياشا
» آذربایجان ادبیاتی
» لیست وبلاگ نويسهاي ترک ايران
» آهنگ هاي تركيه
» یاشاسین تورک دونیاسی
» یاشاسین آذربایجان
» یاشاسین وارلیغیمیز
» تبریزیم
» türk qızı
» دوزلي اوغلان
» دانشجويان مشكين شهر
» قالب هاي مژگان
» داستان خفن
» وبلاگ پزشکی مشگین شهری ها
» بی تو هرگز 2
» بیایید مملکت را از لجن در بیاوریم!!
» MoIگروه نرم افزاری
» تو را من چشم در راهم
» شهتاب
» شعر چلنگی
» کوروش کویر یکی از شاهان خونریز پارسیان
» مجله فرهنگی علمی و...
» Sətirlərin maviliyində
» مجوعه آثار ادبي خودم
» باشگاه فرهنگی ورزشی صنعت مس رفسنجان
» بارسلونا سلطان اروپا
» جيزما قارا
» مطبوعات محلي مشكين شهر
» دختر های خوب
» دختري نيازمند كمك
» طراحي لوگو و بنر رايگان
» فروش جزوات ارشد رشته مکانیک ساخت و تولید
» ترک زبانان ایران
» مجله اینترنتی خیاو(مشگین شهر)
» ین همه سختی برای تو
» جوكهای تصويری
» بیا تو ببین چه خبره...
» دکتر احمد عطامهر
» كانون تبليغاتي مشكين شهر
» .::داستان های کوتاه فارسی::.
» فوتبال ایران از شبکه جهانی LIVE
» پسر خوشگل
» حق انسانیم را خواستم پان فارس چشمهایم را...
» سئوگي دونياسي
» یاپراق توکوندوسو
» آذربایجانین چاغداش ادبی وئبلاگی
» جیک جیک
» ساسوشا
» " گوندش "
» بــــــرتــــــریــــــــن دوســـــــــت
» گلچین
» نه لر گوردوم بو دونيادا
» بزرگترين مركز موبايل ايران
» فوتبال اروپا
» یاشاسین تورک میلتیم
» دوشرگه dusharge
» چوخورلار
» چاغـــــــــداش ادبیات
» الاغ...دوست دارم می فهمی!
» چاغمور
» سيمرغ و سي مرغ
» مارال جون
» وبلاگ تخصصی موبایل
» ترفندستان
» قاصدک
» یاپراق توکوندوسو
» دست نوشته های دختر عاشق
» دوشرگه(تورکی لاتین یازیسنان)
» سفارش کد آهنگ
» سبلان
» بی تو هرگز
» FIRE Girl
» مایاک
» شعره اوچان قانلی دیلیم
» اخبار اردبیل
» عکسهای مشکین شهر
» تورک اوغلو
» مشگین آیناسی
» صادق هدایت نویسنده توانای ایرانی
» صادق هدایت
» سکوتم از رضایت نیست!دلم اهل شکایت نیست!
» سکوتم از رضایت نیست!
» خاندان پهلوی
» تير آهن 18
» فانوس شکسته
» یاری یول
» در اینجا هر چه بخوای هست
» باشگاه شهرداری لاهیجان
» بارانا
» خیاو روز آنلاین
» دانلود کلیپ عکس فیلم اس ام اس...
» دانلود آزاد
» سمپاد آمل
» شرکت یاشیل نت
» ( kiyan xiyav )
» شمارش معکوس برای انفجار نوشته هام...
» عکس دختر ایرونی
» DVB
» سوزون سوزو
» Roozegare gharibist nazaninam
» باشگاه شهرداري لاهيجان
» لینک باکس مشکین و دوستیابی همشهریها
» دانلود جدیدترین نرم افزارها و بازی های کامپیوتری
» احساسات یه پسر19ساله
» حامیان احمدی نژاد در مشکین شهر
» مهرداد
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
» قالب وبلاگ
RSS 2.0
با عضویت در خبرنامه خدمت بی منت از مزایای اینترنتی وبلاگ بهره مند شوید





Powered by WebGozar


داستان.عکس خفن.دانلودستان

RMadridFC منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس

Designed By ParsTheme

>